بعد از ظهر آخر پاییز: صادق چوبک
بعد از ظهر آخر پاییز

صادق چوبک
آفتاب بی گرمی و بخار بعد از ظهر پاييز بطور مايل از پشت شيشه های در،روی ميز و نيمکت های زرد رنگ خط مخالی کلاس و لباس های خشن خاکستری شاگردها می تابيد و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک و توک برگ های زغفرانی چنارهای خيابان و باغ بزرگ همسايه را از گل درخت می کند و در هوا پخش و پرا می کرد، اندکی بکاهد.
شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، رديف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می کردند. ساختمان قيافهها ناتمام بود و مثل اين بود که هنوز دست کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قيافه پدران شان گردند.يقيناً پيکر آن ها را مجسمه ساز ماهری ساخته بود و اجازه نمی داد که کسی آنها را از کارگاه او بيرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد.چون که از همه چيز گذشته بی مهارتی او را می رساند و برايش بدنامی داشت. مثل اين بود که بايد جای دماغ ها عوض می شد و يا در صورت ها خطوطی احداث می گرديد. نگاه ها گنگ و بی نور بود. بيشتر به توله سگ شبيه بودند تا به آدمی زاد. يک چيزهايی در قيافه آنها کم بود.
سه رديف ميز از آخر کلاس خالی بود و روي شان خاک گچ و گرد نشسته بود. يک نقشه ايران و يک عکس رنگی اسکلت آدمی زاد با استخوان های بدقواره و يغور که دندان هايش کيپ روی هم خوابيده بود و چشم هايش مثل دو حلقه چاه بی انتها توی کاسه سرش سياهی می زد، در اين طرف و آن طرف تخته سياه زهوار دررفته ای که شاگردها روش می نوشتند آويزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و يک تخته پاک کن که نمدش از تخته ور آمده و به مويی بند بود، گوشه کلاس بغل صندوق لبه کوتاهی که پر از خرده کاغذ بود ريخته بود. يک عکس که شبيه به عکس آدمی زاد بود با دماغ گنده و سبيل سفيد و چشمان شرربار بی عاطفه با سردوشی های مليله و سينه پر از مدال و نشان هايی که ظاهراً خودش بخودش داده بود مثل الولک سر جاليز بالای تخته توی قاب عکس خودش نشسته بود و به شاگردها ماه رخ میرفت.
ميز معلم از ميزهای ديگر بلندتر بود. رويش يک دفتر بزرگ حاضر وغايب که اسم شاگردها تويش نوشته شده بود و يک ليوان بلور روسی که دوتا شاخه گل نرکسی از حال رفته و مردنی تويش بود ديده میشد و يک دوات شيشه ای هم آن رو بود. يک بخاری زغال سنگی با سيخ و خاکانداز و انبر گوشه اتاق دود می کرد. اين جا کلاس سوم بود.
معلم درس می داد و هم چنانکه يک خط کش پُر لک پيس لب پريده لای انگشتانش می چرخاند ناگهان آن را ميان شست و کف دستش نگاه داشت و کف هردو دست را برابر صورتش گرفت و با قرائت گفت:
در رکعت دوم پس از خواندن حمد و سوره دو کف دست را برابر صورت نگاه می داريم و اين دعا را میخوانيم: “ربنا آتنا فی الدنيا حسنة.” و اين عمل را بهش می گويند قنوت. به غير از اين باز هم دعاهای ديگه هس که مردم می خونن، يکيش هم اينه. “ ربنا اغفرلنا ذبوبنا و اسرفنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.” اما شما نمی خواد اين رو ياد بگيرين. همون که تو کتاب تون نوشته ياد بگيرين کافيه. بعد به قرار رکعت اول رکوع و سجود...”
اما ناگهان حرفش را بريد و همان طور که دست هايش را برابر صورتش گرفته بود مثل مجسمه خشکش زد. لحظه ای دريده و پر خشم بجايی که اصغر سپوريان نشسته بود خيره شد. اصغر تو کوچه نگاه می کرد و متوجه نگاه خشم ناک معلم نبود. اما سکوت کلاس و قطع شدن درس معلم که تو گوشش صدا می کرد او را بخودش آورد.ناگهان صورتش را به تندی از کوچه تو کلاس برگردانيد، ديد شاگردها بطرف او نگاه می کنند.تمام آن ها با چشمان وحشت زده و نگاه های سرزنش آميز بطرف او خيره شده بودند.
معلم به آهستگی دست هايش را از برابر صورتش پايين انداخت و خط کش را بدون کمک دست يکديگر از لای انگشتانش بيرون آورد و محکم ميان کف دستش گرفت و با صدای خشک فرياد زد:
“آهای سپوريان گوساله! آهای تخم سگ! حواست کجا بود؟ کجارو سير می کردی؟ من اينارو واسيه تو می گم که فردا که روز امتحانه مثل خر لنگ تو گل نمونی. خاک برسرگردن خَرد. خودش می بينه که من دارم واسش ياسين می خونم،اون داره تو کوچه نيگاه می کنه. تو کوچه چی بود که از کلام خدا بالاتر بود؟ به نظرم فيل هوا می کردن، آره؟ ريخت شو ببين مثل کنّاسا مي مونه. امسال خوب رفتی کلاس چهارم. آره تو بميری، فردا ميای اين جلو يه نماز از سر تا ته می خونی، اگه يک کلمه شو پس و پيش بگی ناخوناتو می گيرم.”
خط کش را قايم و تهديد آميز تو هوا به طرف اصغر تکان میداد.مثل اين که داشت هوا را کتک می زد. چشمانش از زور خشم پشت عينک های ذره بينی اش مثل چشمان خروس گرد و سرخ شده بود و ظالمانه برق می زد. چروک های صورت و پيشانيش موج می خورد.
اما خوب که به صورت اصغر نگاه کرد ناگهان دلش برای او سوخت. به نظر می رسيد که اصغر از تمام بچه های دبستان بدبخت تر و بيچاره تر است. يادش آمد که مادر اصغر تو خانه ها رخت شويی می کرد و خودش و اصغر و دو تا دختر کوچک ديگر را نان می داد و يادش آمد که چند روز بعد از اينکه اصغر رفته بود کلاس سوم، ظهر همان روز که شاگردها را مرخص کرده بود می خواست برود خانه، دم در مدرسه يک زن چادرنمازی که همچو سن و سال زيادی هم نداشت جلو او را گرفته و گفته بود:
“آقا قربونت برم،اين اصغر بچيه من بابا نداره. يه ماه پيش وختیکه باباش تو خيابون جارو می کرد رفت زير اتول عمرشو داد بشما. بازی گوشه، بچه اس. تصدّق سرتون يه کاری بکنين که درس خون بشه، ثواب داره. من خودم چيزی ندارم که بدم اما هر جوری بگين کلفتیتونو می کنم. واسه تون رخت می شورم. اينو يه کاريش کنين که درس خون بشه. هر وخت فضولی کرد يا درسش روونش نبود کتکش بزنين که ناخوناش بريزه. اين غلام شماس منم کنيز شما هسم، خودش از شما خیلي راضيه. همين شما يه کاری بفرمايين که اين يه کوره سواد بهم بزنه.”
سپس خم شده بود پاي او را بوسيده بود. حالا هم که به اصغر نگاه میکرد تمام اين چيزهايی را که مادرش به او گفته بود به يادش آمده بود و دلش بحال او سوخته بود.
کلاس خفه شد،آن همهمه کشيده و يک نواختی که هميشه بچه مدرسه ها سر کلاس به مسئوليت يک ديگر راه می اندازند بريده شد. هر يک از شاگردها سعی می کرد صورتی بی تقصير و حق بجانب بخود بگيرد. نفس از کسی بيرون نمی آمد.
اصغر سخت تکان خورد. دلش تاپ تاپ می کرد و بيخ گلو و سر زبانش تلخ شده بود. تمام شاگردها و کلاس دور سرش چرخ می خورد. فورا" پيش خودش خيال کرد: همين حال مي زنه. خدايا. آن وقت شرمنده و ترسان سرش را انداخت پايين و دست های يخ کرده جوهريش را محکم تو هم فشار داد.
باز فرياد معلم بلند شد:
“اگه يک بار ديگه ببينم حواست به درس نيس همچنين می زنم تو سرت که مخت از دماغت بِجه بيرون، جونور گردن خرد!”
همان طور که سرش پايين بود حس کرد که تمام بچهها به او نگاه می کنند، مخصوصاً فريدون که خيلی هم با او بد بود. از بالای چشم نگاه کرد ديد فريدون بدون ترس از معلم خيلی خودمانی تمام تنه روی نيمکت جلو چرخيده و چشمان درشت خوشگلش را که مژه های تک تکش روی پوست سفيد صورتش گردی از سايه انداخته بود به صورت او دوخته و چپ چپ نگاهش می کرد و تا چشمانش توی چشمان اصغر افتاد زبانش را از دهنش بيرون آورد و ابروهايش را بالا برد و چشم هايش را چپ کرد و به او دهن کجی کرد و زود برگشت و جلوش را نگاه کرد.
اصغر دلش بدرد آمد.اما هيچ کاری نمی توانست بکند.فريدون گل سرسبد کلاس بود.از تمام شاگردهای آن دبستان مشخصتر بود.با اتومبيل به مدرسه می آمد و با اتومبيل برمی گشت.صبحها موقع تنفس دوم نوکرشان يک شيشه شربت که سر قلنبه لاستيکی داشت برای او می آورد و او شربت ها را میخورد و به رفقايش هم می داد.معلم هيچ وقت با او دعوا نمیکرد. پوست بدنش خيلی سفيد بود و دست هايش هميشه پاک و پاکيزه بود و هيچوقت زير ناخن هایش از چرک سياه نبود. اجازه مخصوص از مدير داشت که سرش را از ته نزند و هميشه يک قدری موی طاليی به نرمی ابريشم روی سرش افشان بود. اين ها چيزهايی بود که فريدون از اصغر زيادی داشت و هر يک از آن ها ترس و پستی ريشه داری در او بوجود آورده بود.
اصغر پيش خودش خيال میکرد:
اگه راس مي گی يه چيزی به اين فريدون بگو اونا داره بمن دهن کجی می کنه. همه ديدن که دهن کجی کرد. مگه من اوتو چيکارش کردم. ای خدا کاشکی من به جای اين فريدون بودم اون که آقا معلم مي ره خونشون بهش درس می ده و تو اتولشون سوار مي شه. شيرين پلوای چرب با خرما و مغز بادوم مي خوره. مثه اونی که اونروز ننه جونم تو دس مالش کرده بود و آورد خورديم که يه گردن مرغم توش بود. از اون خورشت قورمه سبزيای چرب که اون شبی که خونيه اون تاجره که زنش مرده بود خرج میداد خورديم. که پنج نفر پنج نفر آجانا مارو کف حياط لب باغچه نشوندن و سينیه ای گنده توش پلو خورشت ريختن آوردن که من و ننه جونم و يه قرآن خون و يه درويش و دو تا کور با هم دور يه سينی نشسته بوديم و قرآن خونه مي خواس منو پاشونه و به آجانه مي گفت ما شش نفريم و اين پسره زياديه. انوخت کورا هم داد مي زدن که مارو پهلو چش دارا ننشونين ما عاجزيم مارو پهلو عاجزا بنشونين و وختيم خورديم ننه جونم يواشکی پا شد رفت خونه باديه شو ورداشت آورد که آجانا باهاش دعوا کردن و کتکش زدن و دس منم لای در کوچه موند تا آخرش باديه رو نصفه کردن برديم خونه، فرداش جای ناهار خورديم يه قلم پر مغزم توش بود به چه گندکی که ننه جونم رو نون تکون داد آسيه و زهرا خوردن، منم باقی شو با ميخ درآوردم و خوردم.
و بعد از سجده دوم می نشينند و تشهد می خوانند. تشهد يعنی که آدم ايمان و يگانگي شو به خدا و رسولش تجديد میکنه تشهد اين است: “اشهد ان الاله الاالله وحده لاشريک له.” بعدم که اومديم خونه رفتيم قلعه بگيری بازی کرديم شب ماه بود تابسون چه خوبه گور پدر مدرسه هم کردن.چقده پای کورهها ليس پس ليس بازی کرديم. قاب بازی کرديم “و اشهد ان محمدا" عبده و رسوله.” اون روز چقده علی يه چش سپلشک آورد، همش يه خر و دو بوک آورد، همش يه خر و دو جيک آورد.چقدر بز آورد. چقده مش رسول سربسرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بريم واسيه خودمون بازی کنيم. “اللهم صل علی محمد و آل محمد. “ و بريم رو دس علی مظلوم و تقی سگ دس نيگاه کنيم. مثه اون روز اونا کلون مي خونن. اسکناسای درشت درشت جلو هم مي اندازن. تابسون چه خوبه، چقدر با مش رسول رفتيم شابدول لزيم پشت ابن بابويه. “و پس از تشهد برمي خيزند و رکعت سوم را شروع میکنند.” تو اون برج گندهه تو باغ سراج الملک نون و کباب با ماس خورديم با مش رسول. چرا مردم می گن بده؟ چرا هر وخت تقی منو مي بينه سرکوفتم مي ده؟ مگه مش رسول منو چيکارم مي کنه؟ ماچم مي کنه. نازم مي کشه. اونوخت بعدم عصری که تو ماشين دودی سوار مي شيم که بياييم شهر پنج زارم بهم مي ده. اگه اين دفه ديگه تقی ازون حرفای بد بد بهم بزنه به مش رسول مي گم خُردش بکنه. مش رسول از اون قلچماق تره. اون خميرگيره شاگرد نونواس. به مش رسول ميگم اين دفعه که اومد واسيه خونشون نون بخره معطلش بکنه از اون متلک های بدبد بارش بکنه. “و در رکعت سوم بجای حمد و سوره سه بار میگويند: سبحان الله و الحمد الله و لااله الاالله و الله اکبر” تا ديگه جرأت نکنه جلو سيد عباس و رجب علی بگه رسول کوزه شو مي ذاره لب سقا خونيه اصغر، که بچهها هم هرهر بخندن، که اونوخت سيد عماسم يه خرمالو از توجيبش در بياره بگه اگه يه ماچ بهم بدی منم اين خرمالو رو درسه بهته ميدم. من نمي خوام. اگه بچهها بفهمن. اگه فريدون بفهمه که مش رسول با من از اون کارا ميکنه. کاشکی من ديگه مدرسه نيام. فردا مدرسه نميام. من که بلد نيستم نماز بخونم. اونوخت فريدون بهم مي خنده دهن کجی می کنه. من اون جلو خجالت می کشم پيش اينا واسم نماز بخونم. وختي که خواسم سرمو رو مهر بذارم، اين جا که زمين لخته. صب که از خونه در ميام کتابامم با خودم ميارم ميرم تو اون کوچه درازه که راه نداره پشت در اون خونه هه، با بچهها شير يا خط مي زنم. گاسم بُردم، اما اگه رضا باشه اون مي بره. خيلی سرش مي شه. اون وخت به مش رسول مي گم بياتش مدرسه به ناظم بگه اصغر ناخوش بوده نتونسته ديروز مدرسه بياد. ننه جونم که نمي فهمه. رضا از او ناقلاهاس.
بعد انگشتش را کرد تو دماغش و آنجا را خاراند و يک گلوله مف خشکيده که بديوار دماغش چسبيده بود با ناخنش بيرون آورد و دستش را برد زير ميز و آن گلوله سفت خشکيده را در ميان انگشتانش ماليد، اما ناگهان از دستش به زمين افتاد و حسرت آن به دلش ماند.
در اين موقع دوباره بی اراده آهسته سرش را بطرف کوچه برگرداند و به آدم ها و درشکه ها و خرهايی که چيز بارشان بود و به لاشه گوشت هايي که از چنکک قصابی آويزان بود نگاه کرد. دلش مي خواست او هم آزاد بود و مثل آن ها هر جا که دلش می خواست می رفت.
دم دکان قصابی يک زن نشسته بود و بقچه سفيدی جلوش بود و خودش را توی چادر نماز راه راهی پيچيده بود و دم دکان چندک زده بود. نگاه اصغر که به او افتاد همان جا ماند. به نظرش رسيد که مادر درست شکل همين زن است. او هم يک چادر نماز راه راه مثل همين داشت. اما از بالا که او را ديد فورا دلش برای مادرش سوخت. هيچ وقت مادرش را اين طور از بالا نديده بود. از بالا مادرش حقيرتر و کوچک تر آمد از آدم هايی که از نزديک او رد می شدند و به او اعتنا نمی کردند؛ بدش می آمد. هيچ کس به آن زنی که شکل مادرش بود محل نمی گذاشت. “اگه فريدون بدونه که اين زنی که دم دکون قصابی نشسته، ننه جونمه چی مي گه؟ آقا معلم که ننه جونمو مي شناسه. اون روز که دم مدرسه باهاش حرف زد، گاسم ننه جون منه، گاسم خودشه.”
ناگهان حس کرد که مزه دهنش عوض شد. مثل اين که يک چيز زيادی از لای دندانهايش بيرون زده بود دندانهايش را مکيد يک تکه گوشت گنديده از لای آنها بيرون افتاد. گوشت را ميان دندانهايش له کرده و آن را مزه مزه کرد. مزه سيرابی گنديده و خون شور تازه میداد. يادش افتاد که پريشب سيرابی خورده بود. به يادش آمد که فردا شب هم نوبه سيرابی خوردن آن هاست. هفته ای دو شب سيرابی می خوردند.
باقی شبها نان و لبو مي خوردند.وقتي که صدای سيرابی فروش بلند می شد مادرش پا می شد باديه را برمی داشت و می رفت دم در کوچه.اصغر و آسيه و زهرا هم دنبالش می رفتند.سيرابی فروش ديگش را می گذاشت زمين و بعد سر ديگ را که يک سينی مسی سفيد بود برمی داشت،يک فانوس هم تو سينی بود از توی ديگ بخار زيادی می زد بيرون.سيرابی فروش با چاقو شيردان و شکمبه و جگر سفيد را خرد می کرد و می ريخت توی باديه، آخر سر هم رويَش آب چرک غليظی می ريخت. آنوقت میبردند تو اتاق زيرکرسی با نان و سرکه می خوردند.
باز نگاهش به آن زنی که چندک زده بود و خودش را توی چادرنماز راهراه پيچيده بود و شکل مادرش بود افتاد.بعد به دکان ميوه فروشی که پهلوی قصابی بود خيره شد.به خرمالوها و ازگيل ها نگاه کرد اما فوراً سرش را با ترس توی اتاق برگرداند.معلم داشت درس می داد.آنگاه رکوع و سجود بجا می آورند و برمی خيزند و رکعت چهارم را مثل رکعت سوم انجام می دهند.دلش هُری ريخت تو. يادش آمد که فردا بايد برود جلو شاگردها و يک نماز از سر تا ته بخواند.او هيچ وقت نماز نخوانده بود.مادرش هم نماز نمی خواند.يک روز شنيده بود که مادرش به زن صاحبخانه گفته بود:“اگه مي بينی نماز نمی خونم برای اينه که از سگ نجس ترم، از صب تا شوم دسّام تو شاش و گه های مردمه؛ اما عقيدم از همه پاک تره.”بعد راجع به رکوع و سجود فکر کرد. دو تا شکل که اندازه شان به قدر هم بود و مثل دو تکه ابر بودند و شکل معينی نداشتند جلوش مي رقصيدند.اينها رکوع و سجود بودند. پيش خودش يکی را رکوع و يکی را سجود خيال کرد.اما شکل ها فوراً از نظرش محو شدند.اوني که صدای عين داره اونه که آدم سرشو رو مهر مي ذاره،اوني که سجوده آدم دساشو مي ذاره و رو زانوهاش و دولا ميشه.آن وقت باز يادش به مش رسول افتاد.پيش خودش خجالت کشيد و تا گوش هايش سرخ شد. اونی که سجوده آدم دساشو مي ذاره رو زانوهاش و دولا مي شه.
يک جفت مگس که بهم چسبيده بودند جلوش رو ميز افتادند. مدتی مانند دو کشتی گير تو زورخانه دور هم چرخيدند و بعد يکی از آنها سوا شد و پريد. آن يکی که ماند مدتی با پاهاش بالهايش را صاف و صوف کرد، بعد با دستهايش روی شاخک هايش کشيد سايه اش دراز و بیقواره روی ميز می رقصيد و آن هم هر کاری که مگس می کرد می کرد. اصغر آهسته دستش را آورد روی ميز ولی نگاهش به معلم بود. بعد آهسته دستش را جلو برد و چابک آن مگس را گرفت، مدتی دستش را همان طور که مشت کرده بود آنجا روی ميز نگاه داشت، اما انگشتانش را بهم فشار میداد و می خواست مگس را بکشد. می خواست بداند که آن مگس در کجای مشتش قايم شده. انگشت هايش را قايم تو هم فشار داد، آن وقت دستش را از روی ميز بلند کرد و گذاشت توی دامنش. بازهم انگشتانش را توی هم فشار داد، بعد آهسته انگشتانش را سست کرد و خرده خرده آنها را از هم باز کرد که ناگهان مگس از توی دستش پريد و به هوا رفت.
انگشتانش درد گرفته بود. چند بار آنها را باز و بسته کرد.باز تو کوچه نگاه کرد،اما آن زنی که خودش را توی چادرنماز راه راه پيچيده بود و دم دکان قصابی چندک زده بود، رفته بود.تو باغ بزرگ همسايه زنی داشت رختهايی را که روی بند هوا داده بود جمع می کرد.از دودکش های عمارت دود بيرون می آمد.مردی که ريخت آشپزها را داشت و يک پيش بند ارمک جلوش آويزان بود از طرف عمارت آمد بطرف حوض. تو يک دستش کارد بلندی بود و با دست ديگرش پای دو مرغ را گرفته و آويزان شان کرده بود.دم حوض که رسيد کارد را گذاشت لب پاشوره و سرمرغ ها را گرفت و بزور تپاند زير آب.مرغ ها با ترس و شتاب سرهايشان را از توی آب بيرون آوردند و به اين طرف و آن طرف تکان دادند. آن وقت آن ها را آورد لب باغچه کارد را هم آورد انداخت روی زمين، بعد پای هر دو مرغ را گذاشت زير پای خودش که توی کفش سياهی بود و کارد را از روی زمين برداشت و کشيد روی گلوی يکی از آنها، اما چون چندبار کشيد و کارد نبريد، آن وقت کارد را گذاشت روی زمين و پرهای زير گلوی آن مرغی را که می خواست سرش را ببرد با دست کند، بعد کارد را برداشت و سرش را گوش تا گوش بريد و سرش را پرت کرد يکور و تنش را يکور. مرغ دومی را هم مثل مرغ اولی کشت.
هنوز اصغر گرم تماشای ورجه ورجه مرغ های کشته بود که حس کرد دوباره کلاس ساکت شد. دلش هُری ريخت تو و تاپ تاپ شروع به زدن کرد. سرش را به چابکی توی کلاس برگرداند. اما معلم به او نگاه نمی کرد و روش طرف ديگر بود. معلم دستمالش را توی دستش گرفته بود. دستمالش مچاله و کثيف بود. وسط آنرا باز کرد و يک فين گنده ای تويش کرد و خيره توی آن به مف خودش نگاه کرد. بعد دوباره شروع به درس دادن کرد و اين دفعه تو دماغی همان طور که تو دستمال به مُفش خيره شده بود و چيزی در آن جست وجو میکرد و چشمانش چپ شده بود گفت:
“در اين رکعت که آخر است بعد از سجده دوم مینشينند و تشهّد می خوانند آنگاه سلام می دهند و از نماز فراغت حاصل می کنند. سلام اين است: “السلام عليکم و رحمه اللة و برکاته.”
کتاب خیمهشببازی – نشر جاودان - 1354