سپرده به زمین: بیژن نجدی
سپرده به زمین

بیژن نجدی
طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آويزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پايين می رفت. بوی صابون از موهايش می ريخت. هوای مه شده ای دور سر پيرمرد می پيچيد. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه هايش انداخت احساس کرد کمی از پيری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبيده است
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 17:52 توسط رضا بی شتاب
|