کرکس:فرانتس کافکا
کرکس

فرانتس کافکا
کرکسی به پاهایم منقار می کوبید. پیشاپیش چکمه ها و جورابهایم را جرواجر کرده بود، حالا به خودِ پاها منقار می زد. بارها به آنها زد، سپس چندبار بیقرار دورم گشت. آقایی گذشت، مدتی تماشا کرد، سپس ازم پرسید چرا کرکس را برمی تابم. گفتم:«درمانده ام. وقتی آمد و بنای تاختن گذاشت، البته کوشیدم پس برانمش، حتا خفه اش کنم، ولی این حیوانات...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 20:2 توسط رضا بی شتاب
|