از همه بهارها یک پاییز: محمود کیانوش
از همه بهارها یک پاییز

محمود کیانوش
سیگاری دیگر آتش زد و یک چای دیگر خواست.دیگر اندیشه تارهای در مغزش راه نمی یافت تا او را به خود بازگرداند.می خواست همه چیز را فراموش کند و دراین راه می کوشید.چهره های آشنا با سیاهی و نفرتی تازه از دور اورا به هراس می انداختند و او ناگزیر بود آنها را به نیستی نفرین کند. رودخانه صداهای دور و نزدیک همچنان پرتلاطم



