شعر دیگران | مقاله | نقد و کتابخانه| معرفی| برگ

کباب غاز

محمدعلی جمالزاده

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم ‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم كه هركس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یك مهمانی دسته ‌جمعی كرده، كباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد.فورن مساله‌ ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم كه به‌ تازگی با هم عروسی كرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده ‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی كه هست چون ظرف و كارد و چنگال برای دوازده نفر بیش ‌تر نداریم یا باید باز یك دست دیگر خرید و یا باید عده‌ ى مهمان بیش ‌تر از یازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.

گفتم خودت بهتر می ‌دانی كه در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی ‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر كم ‌تر نمی ‌شوند.

گفت یك بر نره‌ خر گردن‌ كلفت را كه نمی ‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه ‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بكش و بگذار سماق بمكند.

گفتم ای ‌بابا،خدا را خوش نمی ‌آید.این بدبخت‌ ها سال آزگار یك ‌بار برایشان چنین پایی می ‌افتد و شكم‌ ها را مدتی است صابون زده ‌اند كه كباب‌ غاز بخورند و ساعت ‌شماری می ‌كنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا كه خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یكی از دوستان و آشنایان یك ‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم.

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون كن كه محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از كسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛مگر نمی ‌دانی كه شكوم ندارد و بچه‌ ی اول می ‌میرد؟

گفتم پس چاره ‌ای نیست جز این‌ كه دو روز مهمانی بدهیم. یك روز یك ‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته ‌ی دیگر.عیالم با این ترتیب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ ی اول و روز سوم دسته‌ ی دوم بیایند.

اینك روز دوم عید است و تدارك پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و كباب بره ‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه ‌ای كه از جمله ‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حكایت‌ های بی ‌نظیر صادق هدایت بودم. درست كیفور شده بودم كه عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى ‌نام آمده می ‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مباركی شرفیاب شده است.

مصطفی پسرعموی دختردایی خاله ‌ی مادرم می ‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی ‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می ‌خواست حرفی بزند، رنگ می ‌گذاشت و رنگ برمی ‌داشت و مثل این ‌كه دسته هاون برنجی در گلویش گیر كرده باشد دهنش باز می ‌ماند و به خرخر می‌ افتاد. الحمدالله سالی یك مرتبه بیش ‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی ‌شدم.

به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی ‌شاخ و دم را از سر ما بكن و بگذار برود لای دست بابای علیه ‌الرحمه‌ اش.

گفت به من دخلی ندارد!مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء ‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته ‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط كرده ‌ام با قوم و خویش‌ های ددری تو هیچ سر و كاری نداشته باشم؛ آن‌ هم با چنین لندهور الدنگی.

دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی ‌آید این بیچاره كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید كنم. پیش خودم گفتم چنین روز مباركی صله ‌ى ارحام نكنی كی خواهی كرد؟ لذا صدایش كردم، سرش را خم كرده وارد شد. دیدم ماشاء ‌الله چشم بد دور آقا واترقیده ‌اند.قدش درازتر و پك و پوزش كریه ‌تر شده است.گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده ‌ای كه در همان ساعت در دیگ مشغول كباب شدن بود سر از یقه ‌ی چركین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود،اما پشم‌ های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یك انگشت از لابلای یقه‌ ی پیراهن،سر به در آورده و مثل كزم‌ هایی كه به مارچوبه ‌ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند.از توصیف لباسش بهتر است بگذرم،ولی همین ‌قدر می ‌دانم كه سر زانوهای شلوارش- كه از بس شسته شده بودند به ‌قدر یك وجب خورد رفته بود-چنان باد كرده بود كه راستی ‌راستی تصور كردم دو رأس هندوانه از جایی كش رفته و در آن ‌جا مخفی كرده است.

مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق كمیاب و شیء عجیب بودم كه عیالم هراسان وارد شده گفت خاك به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان ‌های امروز بیاوریم، برای مهمان ‌های فردا از كجا غاز خواهی آورد؟ تو كه یك غاز بیش ‌تر نیاورده ‌ای و به همه‌ ی دوستانت هم وعده‌ ی كباب غاز داده‌ ای!

دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده.گفتم آیا نمی ‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟

گفت مگر می ‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده كه نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن كباب غاز به این است كه دست ‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.

حقا كه حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره ‌ی منحصر به فرد را در این دیدم كه هرطور شده تا زود است یك غاز دیگر دست و پا كنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد كودن و بی ‌نهایت چلمن است،ولی پیدا كردن یك غاز در شهر بزرگی مثل تهران،كشف آمریكا و شكستن گردن رستم كه نیست؛لابد این ‌قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب كرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده ‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می ‌خواهم نشان بدهی كه چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یك عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا كنی.

مصطفی به عادت معهود،ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده ‌بریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نی ‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می ‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد،چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.

با حال استیصال پرسیدم پس چه خاكی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌ خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یك ‌ساعت دیگر مهمان‌ ها وارد می شوند؛ چه ‌طور پس بخوانم؟گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن كرده،از تختخواب پایین نیایید.گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن كرده ‌ام چطور بگویم ناخوشم؟گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده.گفتم تو رفقای مرا نمی ‌شناسی،بچه قنداقی كه نیستند بگویم ممه را لولو برد و آن ‌ها هم مثل بچه ‌ی آدم باور كنند.خواهند گفت جانت بالا بیاید می ‌خواستی یك غاز دیگر بخری و اصلن پاپی می ‌شوند كه سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم.گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته ‌اند.

دیدم زیاد پرت ‌و ‌بلا می ‌گوید؛خواستم نوكش را چیده،دمش را روی كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم.گفتم مصطفی می ‌دانی چیست؟عیدی تو را حاضر كرده ‌ام.این اسكناس را می ‌گیری و زود می ‌روی كه می‌ خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان ‌شاء ‌الله این سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به این سال ‌ها برسید.

ولی معلوم بود كه فكر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن ‌كه اصلن به حرف‌ های من گوش داده باشد، دنباله‌ ی افكار خود را گرفته،گفت اگر ممكن باشد شیوه ‌ای سوار كرد كه امروز مهمان ‌ها دست به غاز نزنند،می ‌شود همین غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.

این حرف كه در بادی امر زیاد بی ‌پا و بی ‌معنی به ‌نظر می ‌آمد،كم‌ كم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار كردم،معلوم شد آن ‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت.هرچه بیش ‌تر در این باب دقیق شدم یك نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت.رفته ‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است كه از تو یك كلمه حرف حسابی می ‌شنوم ولی به ‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی كه احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود كه مقصود من چیست و مهارش را به كدام جانب می ‌خواهم بكشم،آثار شادی در وجناتش نمودار گردید.بر تعارف و خوش ‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی ‌آیی بنشینی؟نزدیك ‌تر بیا.روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چطور است؟ چه‌ كار می ‌كنی؟ می‌ خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا كنم؟ چرا گز نمی ‌خوری؟ از این باقلا نوش ‌جان كن كه سوقات یزد است...

مصطفی قد دراز و كج ‌و‌ معوجش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده ‌جویده از این بروز محبت و دل ‌بستگی غیرمترقبه‌ ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس ‌گزاری كند،ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله،این حرف ‌ها چیست؟تو برادر كوچك من هستی.اصلن امروز هم نمی ‌گذارم از این‌ جا بروی.باید میهمان عزیز خودم باشی. یك ‌سال تمام است این ‌طرف‌ ها نیامده بودی.ما را یك ‌سره فراموش كرده ‌ای و انگار نه انگار كه در این شهر پسرعموئی هم داری.معلوم می ‌شود از مرگ ما بیزاری.الا و لله كه امروز باید ناهار را با ما صرف كنی.همین الان هم به خانم می ‌سپارم یك ‌دست از لباس‌ های شیك خودم هم بدهد بپوشی و نونوار كه شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی.چیزی كه هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌ جو و كباب ‌بره و برنج و خورش،غاز را روی میز آوردند،می ‌گویی ای ‌بابا دستم به دامنتان،دیگر شكم ما جا ندارد.این ‌قدر خورده ‌ایم كه نزدیك است بتركیم.كاه از خودمان نیست،كاهدان كه از خودمان است.واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگ خور كنیم.از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین ‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید،ممكن است باز یكی از ایام همین بهار،خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم.ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش ‌تر از این به ما بخورانید همین ‌جا بستری شده وبال جانت می ‌گردیم. مگر آن ‌كه مرگ ما را خواسته باشید. ..

آن ‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می ‌كنم تو بیش ‌تر امتناع می ‌ورزی و به هر شیوه ‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌ كنی.

مصطفی كه با دهان باز و گردن دراز حرف ‌های مرا گوش می ‌‌داد،پوزخند نمكینی زد؛یعنی كه كشك و پس از مدتی كوك ‌كردن دستگاه صدا گفت:"خوب دستگیرم شد.خاطر جمع باشید كه از عهده برخواهم آمد."

چندین ‌بار درسش را تكرار كردم تا از بر شد.وقتی مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه ‌ی حكایات كتاب "سایه روشن".

دو ساعت بعد مهمان ‌ها بدون تخلف،تمام و كمال دور میز حلقه زده در صرف ‌كردن صیغه ‌ی"بلعت" اهتمام تامی داشتند كه ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و كراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست ‌اندازهای آن را با گرد و كرم كاهگل ‌مالی كرده،زلف ‌ها را جلا داده،پشم ‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده،هر هفت كرده و معطر و منور و معنعن، گویی یكی از عشاق نامی سینماست كه از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد.خیلی تعجب كردم كه با آن قد دراز چه حقه ‌ای به ‌كار برده كه لباس من این ‌طور قالب بدنش درآمده است.گویی جامه ‌ای بود كه درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

آقای مصطفی ‌خان با كمال متانت و دل ‌ربایی،تعارفات معمولی را برگزار كرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌ تر،به جای خود،زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت.او را به عنوان یكی از جوان ‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی كردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ ی وظایف مقرره‌ ی خود برمی ‌آید،قلبن مسرور شدم و در باب آن مساله ی معهود خاطرم داشت به‌ كلی آسوده می‌ شد.

به ‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر كرده و تعارف كنان گفتم: آقای مصطفی‌ خان از این عرق اصفهان كه الكلش كم است یك گیلاس نوش ‌جان بفرمایید.

لب ‌ها را غنچه كرده گفت:اگرچه عادت به كنیاك فرانسوی ستاره ‌نشان دارم،ولی حالا كه اصرار می‌ فرمایید اطاعت می ‌كنم.این ‌را گفته و گیلاس عرق را با یك حركت مچ ‌دست ریخت در چاله ‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز كرده گفت:عرقش بدطعم نیست.مزه ‌ی ودكای مخصوص لنینگراد را دارد كه اخیرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود.جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای كمی از آن ندارد.ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می ‌گذارد. یك گیلاس دیگر لطفن پر كنید ببینم.

چه دردسر بدهم؟طولی نكشید كه دو ثلث شیشه ‌ی عرق به ‌انضمام مقدار عمده ‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ ی شكم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد.محتاج به تذكار نیست كه ایشان در خوراك هم سرسوزنی قصور را جایز نمی ‌شمردند.از همه ‌ی این ‌ها گذشته،از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهیتش شده بود كه باور كردنی نیست؛حالا دیگر چانه ‌اش هم گرم شده و در خوش ‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوك جمع را چیده و متكلم وحده و مجلس ‌آرای بلامعارض شده است.كلید مشكل‌ گشای عرق،قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق ‌القمر می ‌كند.

این آدم بی‌چشم و رو كه از امام ‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن ‌طرف ‌تر نگذاشته بود،از سرگذشت‌ های خود در شیكاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریكا چیزها حكایت می كرد كه چیزی نمانده بود خود من هم بر منكرش لعنت بفرستم.همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است كه فرورفتن لقمه‌ های پی‌در‌پی ابدن جلو صدایش را نمی ‌گرفت.گویی حنجره ‌اش دو تنبوشه داشت؛ یكی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌ های قلنبه.

به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا كرد به خواندن قصیده ‌ای كه می‌ گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد.دو نفر از آقایان كه خیلی ادعای فضل و كمالشان می ‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مكرر ساختند.یكی از حضار كه كباده ‌ی شعر و ادب می ‌كشید چنان محظوظ گردیده بود كه جلو رفته جبهه ‌ی شاعر را بوسیده و گفت "ایوالله؛ حقیقتن استادی" و از تخلص او پرسید.مصطفی به رسم تحقیر،چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله ‌ی رسوم و عاداتی می ‌دانم كه باید متروك گردد،ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری كه خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و كاسه و كوزه یكی شده بودیم،كلمه‌ ی "استاد" را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار كردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال كنم.

همه‌ ی حضار یك ‌صدا تصدیق كردند كه تخلصی بس به ‌جاست و واقعن سزاوار حضرت ایشان است.

در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد.آقای استاد رو به نوكر نموده فرمودند: "هم ‌قطار احتمال می ‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد.بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد كرد." ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.

اگر چشمم احیانن تو چشمش می افتاد،با همان زبان بی ‌زبانی نگاه،حقش را كف دستش می ‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می ‌دوید و به كائنات اعتنا نداشت.

حالا آش ‌جو و كباب ‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش ‌درآمد كنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است كه كباب غاز را بیاورند.

مثل این ‌كه چشم‌ به ‌راه كله ‌ی اشپختر باشم دلم می ‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز،در دل،فالله خیر حافظن می ‌گویم.خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یك ‌رأس غاز فربه و برشته كه هنوز روغن در اطرافش وز می ‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

شش ‌دانگ حواسم پیش مصطفی است كه نكند بوی غاز چنان مستش كند كه دامنش از دست برود. ولی خیر،الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است.به محض این ‌كه چشمش به غاز افتاد رو به مهمان ‌ها نموده گفت:آقایان تصدیق بفرمایید كه میزبان عزیز ما این یك دم را دیگر خوش نخواند.آیا حالا هم وقت آوردن غاز است؟من كه شخصن تا خرخره خورده ‌ام و اگر سرم را از تنم جدا كنید یك لقمه هم دیگر نمی ‌توانم بخورم،ولو مائده ‌ی آسمانی باشد.ما كه خیال نداریم از این ‌جا یك ‌راست به مریض ‌خانه ‌ی دولتی برویم.معده ‌ی انسان كه گاوخونی زنده ‌رود نیست كه هرچه تویش بریزی پر نشود.آن‌ گاه نوكر را صدا زده گفت:"بیا هم ‌قطار،آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی ‌برو برگرد یك ‌سر ببری به اندرون."

مهمان ‌ها سخت در محظور گیر كرده و تكلیف خود را نمی‌ دانند.از یك ‌طرف بوی كباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد،لقمه‌ ای از آن چشیده،طعم و مزه ‌ی غاز را با بره بسنجند.ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم ‌هایشان به غاز دوخته شده بود،خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌ های مصطفی و بله و البته گفتن چاره ‌ای نداشتند.دیدم توطئه ‌ی ما دارد می ‌ماسد.دلم می خواست می ‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه ‌ی شتری ‌اش را به باد بوسه بگیرم.فكر كردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش كار مناسبی دست و پا كنم،ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه،كارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم كه بخواهد اسماعیل را قربانی كند،مدام به غاز علیه ‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می ‌كردم كه می‌ خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یك دوجین اصرار بود كه به شكم آقای استاد می ‌بستم كه محض خاطر من هم شده فقط یك لقمه میل بفرمایید كه لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

خوشبختانه كه قصاب زبان غاز را با كله ‌اش بریده بود،والا چه چیزها كه با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌ گفت!خلاصه آن ‌كه از من همه اصرار بود و از مصطفی انكار و عاقبت كار به آن‌ جایی كشید كه مهمان‌ ها هم با او هم ‌صدا شدند و دسته‌ جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

كار داشت به دلخواه انجام می ‌یافت كه ناگهان از دهنم در رفت كه آخر آقایان؛حیف نیست كه از چنین غازی گذشت كه شكمش را از آلوی برغان پركرده ‌اند و منحصرن با كره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این كلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود كه مصطفی مثل اینكه غفلتن فنرش در رفته باشد،بی‌اختیار دست دراز كرد و یك كتف غاز را كنده به نیش كشید و گفت:"حالا كه می ‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با كره‌ ی فرنگی سرخش كرده‌ اند،روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یك لقمه‌ ی مختصر می‌ چشیم."

دیگران كه منتظر چنین حرفی بودند،فرصت نداده مانند قحطی ‌زدگان به جان غاز افتادند و در یك چشم به هم زدن،گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در كمركش دروازه‌ی حلقوم و كتل و گردنه‌ ی یك دوجین شكم و روده،مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان كلكش را كندند كه گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!

می‌ گویند انسان حیوانی است گوشت ‌خوار،ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان ‌خوار خلق شده بودند.واقعن مثل این بود كه هركدام یك معده ‌ی یدكی هم همراه آورده باشند.هیچ باوركردنی نبود كه سر همین میز،آقایان دو ساعت تمام كارد و چنگال به ‌دست،با یك خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات،در كشمكش و تلاش بوده ‌اند و ته بشقاب ‌ها را هم لیسیده ‌اند.هر دوازده ‌تن،تمام و كمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم كه غاز گلگونم،لخت‌ ‌لخت و "قطعة بعد اخرى" طعمه ‌ی این جماعت كركس صفت شده و "كان لم یكن شیئن مذكورا" در گورستان شكم آقایان ناپدید گردید.

مرا می ‌گویی،از تماشای این منظره ‌ی هولناك آب به دهانم خشك شده و به جز تحویل ‌دادن خنده ‌های زوركی و خوشامدگویی‌ های ساختگی كاری از دستم ساخته نبود.

اما دو كلمه از آقای استاد بشنوید كه تازه كیفشان گل كرده بود،در حالی كه دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری كه تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و كرشمه،لب و دهان نازنین خود را پاك می‌ كردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته،از شكار گرازی كه در جنگل‌ های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن ‌جا كرده بودند و از معاشقه ‌ی خود با یكی از دخترهای بسیار زیبا و با كمال آن سرزمین، چیزهایی حكایت كردند كه چه عرض كنم.حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق كردند و مدام به ‌به تحویل می‌ دادند.

در همان بحبوحه ‌ی بخوربخور كه منظره‌ ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی ‌ثباتی فلك بوقلمون و شقاوت مردم دون و مكر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد.بیرون جستم و فورن برگشته رو به آقای شكارچی معشوقه ‌كش نموده گفتم: آقای مصطفی‌ خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.

یارو حساب كار خود را كرده بدون آن ‌كه سرسوزنی خود را از تك و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.

به مجرد این ‌كه از اتاق بیرون آمدیم،در را بستم و صدای كشیده‌ ی آب ‌نكشیده ‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و كف و مایتعلق بر روی صورت گل ‌انداخته ‌ی آقای استاد نقش بست.گفتم:"خانه‌ خراب؛تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی كه چون تو ازبكی را صندوقچه ‌ی سر خود قرار داده بودم،خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر كه این ناز شستت باشد" و باز كشیده‌ ی دیگری نثارش كردم.

با همان صدای بریده ‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش كه در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود،نفس ‌زنان و هق‌هق كنان گفت:"پسرعمو جان،من چه گناهی دارم؟مگر یادتان رفته كه وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز كردید؛كی گفته بودید كه توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شكمش آلوی برغان گذاشته ‌اند؟تصدیق بفرمایید كه اگر تقصیری هست با شماست نه با من."

به ‌قدری عصبانی شده بودم كه چشمم جایی را نمی‌دید.از این بهانه ‌تراشی ‌هایش داشتم شاخ درمی ‌آوردم. بی ‌اختیار در خانه را باز كرده و این جوان نمك ‌نشناس را مانند موشی كه از خمره‌ ی روغن بیرون كشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسكین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌ گاه با صورتی كه گویی قشری از خنده ‌ی تصنعی روی آن كشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ ها شدم.

دیدم چپ و راست مهمان ‌ها دراز كشیده ‌اند و مشغول تخته ‌زدن هستند و شش دانگ فكر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ ی افشار است.گفتم آقای مصطفی ‌خان خیلی معذرت خواستند كه مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند.وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند كه فورن آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.

همه‌ ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش ‌مشربی و خوش ‌محضری و فضل و كمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با كمال بی ‌چشم و رویی بدون آن ‌كه خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.

فردای آن روز به خاطرم آمد كه دیروز یك ‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با كلیه ‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی ‌خان به دست چلاق ‌شده‌ی خودم از خانه بیرون انداخته ‌ام. ولی چون كه تیری كه از شست رفته باز نمی گردد، یك ‌بار دیگر به كلام بلندپایه‌ ی "از ماست كه بر ماست" ایمان آوردم و پشت دستم را داغ كردم كه تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع ‌رتبه نگردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 22:12  توسط رضا بی شتاب  |